نیامدی و دوباره به خویش رو کردم
شبانه با لب لیوان بگومگو کردم
تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد
اذان صبح که شد با همان وضو کردم
نخواستی به زبانم بیایی اما من
حروف نام تو را خارِ در گلو کردم
نیامدی که بدوزم به چشمهای تو چشم
نشستم و جگر خویش را رفو کردم
نواخت عقل به گوشم کشیدهای که: ببین!
دو چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم
چه جای خرده بر او اشتباه از من بود
که عقل ناقص را با تو روبهرو کردمد
تو آرزوی بزرگی نمیتوانم گفتد
که با نیامدنت ترک آرزو کردم
هیچ وقت ترک این آرزو رو نخواهم کردد.
محاله من حتی یک لحظه آرزوی
اینکه فراموشت کنم را آرزو کنم
همونطور که اسم وبلاگم هست
همیشه عاشقت میمانم نازی من
برچسب:
نویسنده: پویا رستمی