میپرسند فراموشت کردهام؟
میگویم آری، مدت هاست....
پوزخندی حق به جانب می زنند و میروند.
لابد نمی شناسند...
عشق را...❤
یا که عاشق ندیدهاند....❤
فراموش کردنت ...
با دستهایی ...
که هر شب خیالت را لمس میکنند؟
با گوشهایی ...
که تنها، زنگِ دلبرانههای تورا میشنوند؟
با چشم هایی ...
که سایهی خیالت را دنبال میکنند؟
میپرسند فراموشت کردهام؟
میگویم مگر بودهای...!
نمیفهمند منِ بی تو یعنی ناشنواییِ مطلق...
تاریکیِ محض....
عاشق ندیدههای لعنتی...
اصلا گیرم همه چیز و همه کس را...
حتی خودم را هم فراموش کنم...
کافی ست باران ببارد...
با تولد اولین قطره اش من در او حل خواهم
شد...
اینها یا نمیدانند عشق چیست
یا مرا نمیشناسند که من تنها عاشق نیستم♥
من فداییم من خیلی وقتا از خودمم گذشتم
اما از نازی خودم نمیتونم بگذرم و نخواهم گذشت
دورم از تو ولی غرقم از توـ
فاصله باشد یا نباشد
تو همراه منی در جان منی
در این راه بی مقصد عمر
برچسب:
نویسنده: پویا رستمی