نازنینم ببین با سقف آرزوهای من چه کردی
توکاری با من کردی که حتی فکرشم نمیکردم
حتی فکرشم نمیکردم که توبتونی چندروز ازمن دورباشی
اما ببین دیگرازروزها وماهها گذشته که ازت خبری نیست
خیلی بیوفا بودی خیلی بدقول بودی همه قول قرارمون رو فراوش کردی
روزهایی رو که میگفتی بدون تونفس هم نمیتونم بکشم وسالها بدون من گذشت
ودرعوض من نفسم بندامده بعد رفتن تو من پژمرده شدم بعدرفتن تو فکرمیکنم
تومرا میگفتی بعدرفتنت نمیتونم نفس بکشم وای که این زمانه چقدر نامردهست
وای که چقدر دنیای کثیفی شده همش دروغ همش فریب همش درویی واقعا دیگه حالم داره بهم میخوره ازاین زمانه لعنتی تا کی باید من نویسم وازکی بنویسم ازکسی که دنبال خوشگذرونی خودش هست ازکسی که منرا به تباهی کشید کسی که حتی جونمم براش ارزش نداشت ازکسی بنویسم که حتی یه لحظه وقتشم برام نزاشت کسی که حاظرنیست ماه ده دقیقه هم وقت بزاره یا حتی حال دلمو بپرسه من دیونه ام من فریب خوردم من لعنتی به خودم بد کردم همه اینو گفتن من باورنکردم همه گفتن دوست داشتن تویکطرفه هست من گفتم نه اون اندازه دنیا منو میخواد حالا به این پی بردم تا حالا به احترامش با کسی دم خورنمیشدم ازحالا باعالم وادم دمخورمیشم به هیچ کسم مربوط نیست دیگه چیزی بینمون نیست من تا ته ته رفاقت ورفتم ولی تنهایی ازالان به بعد میدونم چکارکنم
برچسب:
نویسنده: پویا رستمی